تبليغاتX
دو قرن سکوت
به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر ...
 

" به این شهر سوگند می خورم

و تو ٬ ساکن این شهری
 
و قسم به پدر ، و فرزندانی که پدید آورد
 
که ما  انسان را به حقیقت در رنج و مشقت آفریده ایم "
 
قرآن- سوره بلد -
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391    

 

خدایان همچون مردانند :

بر سینه زنی

زاده می شوند و می میرند.

ژول میشله / آئورا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391    

 

بهار می آید ٬ بهار می رود ٬

و تو آرام ٬ آرام پیر می شوی !

و من در این کوچه ٬

با رویای عشق ٬

با خاطره ی چشم های تو

 با زمانی که می گذرد ...

و روزهایی که می شمارم ...

برای تماشا کردن تو .

شاید زودتر ٬ شاید دیرتر ٬

دوباره می آیی !

و زمان فراموش خواهد شد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391    

 

لذت داشتن بچه لذتی است که با هیچ چیزی در دنیا قابل مقایسه نیست و چیزیست از جنس عشق خالص . مادر شدن همه چیز را در زندگی عوض می کند . ولی این تغییر را مادرها دیرتر لمس می کنند .

بچه های خیلی کوچک را دوست دارم . بغلشان که می کنم دلم می لرزد . دلم پر می کشد برای انگشتهای کوچکشان ٬ برای نگاه کنجکاوشان . اما تجسم اینکه کودک دیگری داشته باشم برایم وحشتناک است . مثل این می ماند که زنجیری انداخته باشند گردنم و غرقم کرده باشند در دریای مادری ٬ دریایی که می دانم تا بخواهم فرصت کنم دست و پا بزنم و نفس بکشم چهل ساله شده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391    

 

چیزهایی هست که نمی دانم ٬

می دانم ٬ سبزه ای را بکنم خواهم مرد .

می روم بالا تا اوج ٬ من پر از بال و پرم .

راه می بینم در ظلمت ٬ من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت .

پرم از راه ٬ از پل ٬ از رود ٬ از موج .

پرم از سایه برگی در آب :

چه درونم تنهاست .

 

بخشی از شعر روشنی ٬ من ٬ گل ٬ آب / سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391    

 

" زندگي هديه ايست كه من هر روز صبح كه از خواب بر مي خيزم ٬ روبانهاي دور آن را به آرامي باز مي كنم .

زندگي گنجينه ايست كه من هر شب قبل از خواب زيباترين گوهر آن را كشف مي كنم ."

" كريستين بوبن "

و همه اين زيبايي ها ٬ براي اين است كه تو هستي

هر چه خاموش تر ٬ لبريزتر

چون كوهي كه دم نمي زند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391    

 

بی خوابی چشمهایم را می سوزاند ٬ چند آهنگ زيبا انتخاب ميكنم ٬ به کوچه نگاه می کنم ٬ شب در کوچه ها بلند است ٬هوا هوايي است كه حريصانه مي خواهي فرو ببريش . کوچه را بوی گلها پر کرده است ٬ هوای آفتابي و گرم امروز و نسیمی که گلهای کوچک را می رقصاند سرمستم کرد .چند رز سرخ و سفید برای خودم چیدم و در لیوان کنار میزم گذاشتم تا الان که شب شده نگاهشان کنم و ببویمشان ...تا یادم نرود هنوز بهار است . آهنگ ها با خاطره های آدم گره می خورند. با شنیدن بعضی شان دلم تنگ می شود..ياد بعضي از انسان ها فضای دلم را پر كرده ....بعضي از آدم ها مرا به چالش مي كشانند با فوق العادگيشان ...

دلم چیزهایی می خواهد که نمی توانم به زبان بیاورم ٬ غصه هایی که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند درستشان کند . در خاطراتم و در ذهنم چیزهایی هست که اگر بگویم مادر و پدرم  غصه می خورند ٬ دروغ نمی گویم همش حقیقتی است که در قلبم نگهش می دارم ٬ گاهی توان تحملش را ندارم . کوه اگر کوه هم باشد روزی می رسد که دلش بخواهد بترکد ٬ بیرون بریزد ... می گویند : رازهای بسیاری است در هنرمند من رازهایم را با رنگ ها و کلمات کشیدم .

اينروزها قدم های خسته ام آهسته تر می شوند به پایین می نگرد ٬ و به حال خود می نگرم . فکر می کنم ٬ اینکه چه راه درازی را پیمودم در این چند سال ٬به فهرست کارهای نشده فکر می کنم ٬ به مهارت هایی که می خواهم بیاموزم ( زبان مثلا" ) و به انسانی که می خواهم باشم ٬ به تصویری که از خود ایده آلم ٬ آینده ام ٬ به راه درازی که در پیش رو دارم فکر می کنم .

گذشته را به خاطر می آورم ٬ دلهره اش را ٬ ترس نتوانستن را ٬ و حس می کنم حالا زمین چقدر زیر پایم محکمتر است ٬ حس می کنم چه راه درازی آمدم ٬ حس کردم این زن چقدر پخته تر است ٬ آبدیده تر .شاید هیچ کوهی کنده نباشم ولی چقدر مطمئن ترم ٬ روشن تر ٬ بهتر ٬ چقدر خوب می دانم کجا ایستاده ام و چه می خواهم . و چقدر بهتر با نشده ها کنار می آیم.   و چقدر لذت بردم از این پیچ و خم ها ٬ شگفتی ها ٬ دشواری ها ٬ افتادن ها ٬ شکستن ها و چگونه همه آن دردهای کوچک و بزرگ مرا به محلی آورد که امروز در آن قرار دارم و اینکه چگونه من در قلب اضطراب و درد بودم و زندگی ام از جهاتی برای همیشه تغییر کرد .می دانم که باید ادامه بدهم و به پایین تر ها نگاه نکنم چون می افتم و سقوط خواهم کرد ٬ ولی باید کمی صبر کنم ٬ خسته می شوم ٬ دائم در مغزم صداهایی تکرار می شوند ٬ به بالا می نگرم ٬ احساس سردی غریب و خوشایندی می کنم و این را می دانم که تا بالا چیزی نمانده ٬ در كل جهان منصفانه نیست. جهان هیچ وقت منصفانه نبوده است.گاهي زندگي سخت است و آدم ها سخت تر از آنند . گاهي چقدر از آدم ها مي ترسم ... ولي همانطور كه گفتم باید جنگید. مبارزه كرد با تمام وجود. و هوشيارانه.همین که فکر می کنم زندگي سخت است هرگز به منزل نخواهم رسید. همین جا شاید، لحظات پایانی باشد. سخت است. میدانم. روزهایی هست که نفسم می برد. که میخواهم درها را بر هم بکوبم، بارم را ببندم و بروم. روزهایی هست که میخواهم تسلیم شوم. دراز بکشم برای صد سال دیگر. به خوابی همیشگی فرو بروم. روزهایی است که با خودم کم حوصله میشوم. از احساساتی بودنم خسته می شوم. از خوش بین بودنم. از تسلیم نشدنم. از سرسختی ام. اما باید بجنگم. باید،  

گاهی در میانه مبارزه زمین میخورم. خسته، گریه می کنم. میخواهم ساعت ها بخوابم. یا خشم می گیرم بر خود. بر ضعف خود. بر بی انگیزگی خود. ولي خشم، چشمم را می گشاید، نیرویم را متمرکز می کند و کمکم می کند عنان زند گی را به دست گیرم. اما در میانه این دشواری ، آرام آرام، بدون اینکه بدانم زندگی ام تغییر می کند. همانگونه که برای رهایی خودم می جنگم. برای شادمانی ام. برای انگیزه ام. قوی تر میشوم، بهتر می دانم چه میخواهم، قاطع تر می شوم ٬ بهتر و قوي تر... آرزوهای معطل شده را عملی می کنم تا شادمان شوم. و به بالاترين قله ها برسم.

 واقعا" نمی دانم آیا رسیدن به آخرین پله و رفتن به بالاترین قله ها همه چیزم هست یا نیست . آیا من در آن بالا خواهم زیست و یا در همین نقطه باقی خواهم ماند ٬ نمی دانم . و این گیجی مرا به اوج فهمیدن می برد باید بالاتر بروم ٬ نمی دانم این سفر در کدام سحرگاه به پایان می رسد ....ولی این را می دانم که مبارزه کردن و تلاش بهتر از پیروزی است ٬ به سمت خواستن رفتن از رسیدن به آن خواسته با ارزش تر است .انسان وقتی به مقصدی می رسد احساس خلاء را در وجود خود احساس می کند ٬ و برای پر کردن آن خلاء باید دوباره راه افتاد تا هدف تازه ای پیدا کنی . زندگی یعنی همین . باید به خود باور داشت. و خوب ماند. خوب بود. باید مایوس نشد. تسلیم نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391    

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشیده از اندوه خويش

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستيم زآلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايه مژگان من

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

درد تاريكي ست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را كاستن

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

از تو تنهایيم خاموشي گرفت

پيكرم بوي هم آغوشي گرفت

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدم هايت قدم هايم به راه

ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ٬ آه  ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ٬ من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

..................

.................

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط  پیکرت پیراهنم

ای مرا با شور وشعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

فروغ فرخزاد

دانلود دکلمه  ای شب از رویای تو رنگین شده 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391    

 

بعضي از روزها بسيار دشوارند ...بغض و درد در كمين نشسته... تمام روز منتظر يك فرصت كوچك ٬ حملش كردم ٬با مدارا ٬ تا شام ٬ تا تاريكي ٬ تا خانه ...  درد بر من چيره مي شود ٬ بارها بر درد غالب شدم ٬ دردي كه بند بند بدنم را مي فشارد  ...

گاهی میخواهم "معاشرت" نکنم، صبور نباشم، مهربان نباشم، گاهي میخواهم یکی دستم را بگیرد و آرامم کند. یکی که از شکستن در برابر چشمانش نهراسم . یکی که می فهمد ، محدودیت ها را ٬ ترس ها، تحقیرها، نا امیدی ها،... یکی که می فهمد درد دل کندن را و دشواری زیستن را، یکی که حسرت را می داند، يكي كه دچار است ٬ دچار قصه رابعه ...یکی که ده ها قصه دارد ٬یکی که یاد گرفته به دشواری ها بخندد و بعد صبورانه برای تغییر بجنگد..

همه اينها گذرانند ...نمي دانم...  چگونه مي توانم بدانم  وقتي زندگي مرا مي گرداند ...ولي زندگي همينگونه است ٬ نه ؟ نمي دانم ...خيلي چيزها را فقط نمي دانم ...

همين.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391    

 

«...هر نوع زندگي اي که آدم بکند ،خيانت کارانه است، رومن، آدم به هر شکلي که زندگي کند ،آن زندگي پنهاني ،رازگونه و دزديده شده است، راه رفتن زير باران ِ ريز و لذت بردن از شنيدن صداي پاها روي سنگفرش، برداشتن جمله اي از کتابي و گذاشتن آن براي يک لحظه روي قلب خود، خوردن ميوه اي در حال نگاه کردن به بيرون از پنجره اي، اين را هم بايد گفت خيانت کردن، چون آدم از بيرون شادي  وحشيانه اي دريافت مي کند که به هيچ وجه ارتباطي به شوهرش ندارد، و تو هنگامي که من مي خوابم، جز نوشتن چه مي کني رومن؟...»*
 
از " دیوانه بازی " - کریستین بوبن - ترجمه پرویز شهدی
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391    

 

میخواهم یک نوشته خشمگین روی وبلاگم بگذارم. نوشته ای که قصدم لرزاندن بنای این تصورات احمقانه باشد.. این مرد محوری. این منطق پوسیده و لرزان.. .آخ بعضی ها چقدر چقدر کم هوشند. اما مگر میشود این را نوشت؟ میشود این قدر متکبر بود؟ این قدر خشمگین بود؟ بد نیست این قدر خشم؟ 

" اين مردانگي " چيست ؟ در كجاست و چرا اينقدر خواستني است ؟ و " زنانگي " چيست ؟ چرا زنانگي چيزيست كه مردانگي نيست ؟ اين قانون ها را چه كسي در كجا چگونه ساخته ؟ چرا زنان را "ضعیفه"می گویند؟ چرا من فقط زمانی خوبم که یا بر اساس تعبیرهای مردانه "زیبا" باشم ؟ چرا توانایی و جسارت من فقط با لفظ "مردانه" توصیف می شود؟ چرا عصیان و شورش مردان با الفاظ "پهلوانی"، "جسارت"، "جوانمردی" توصیف می شود و در زن "بی حیایی.. می گویید کلمات و حرف ها مهم نیستند؟ زبان بستر تفکر است. زبان و تفکر از هم جدایی نا پذیر اند. زبان نتیجه و زاده تفکر انسان است نه چیزی که از آسمان نازل شده باشد. در طول تاریخ از زبان به عنوان وسیله قدرت و سرکوب استفاده شده است در مورد زنان هم همینطور. .

 همانطور که یک مرد را به خاطر دانشش، حکمتش، تجربه اش، قلمش و هوشش احترام می گذارید به یک زن هم احترام بگذارید. من مخالف این هستم که کسی وقتی زن می گوید در ذهنش فقط "زیبایی" و "لطافت" زن مجسم شود، دانش زن، توانایی زن، شخصیت زن  نیز مهم است" اكثر مردها وحشت دارند وقتي ما زن ها بلند و مغرور مي ايستيم ٬ وقتي حرف مي زنيم ٬ عصباني مي شوند ٬ بدگويي مي كنند ٬ تهمت مي زنند ...چون مي ترسند . بعضي از مردها در اين دنيا ي مجازي هم اينگونه اند.... اما چرا ؟ من زنم و تو مرد . هر دو اينجا جا داريم ...من كه نيامدم جاي تو را بگيرم فقط مي خواهم خودم باشم ...ايستادن من افتادن تو نيست چرا مي ترسي؟ 

 بعضي از مردان مي خواهند تو را بشكنند ٬ اگر  از حقوقت حرف بزني ٬ صدايت را بلند كني ٬ مي خواهند صدايت را غرورت را سركوب كنند . مي خواهند نداني تا چيزي نگويي ٬ و مي خواهند صدايت را حتي پيش از اينكه به گلويت برسد خفه كنند . و طوري رفتار مي كنند كه آنها بزرگ و قوي هستند و توي زن كوچك و ناتوان و ضعيف ٬ هر حرفي كه از دهانشان بيرون بيايد مي تواند زندگي تو را تغيير بدهد ٬ اما يك واژه مي تواند همه چيزت را از تو بگيرد . يك واژه مي تواند تو را خورد كند و اميدت را از بين ببرد . واژه ها و حرف هاي آنها قدرت هستند ..اما حرف هاي تو ..

 بعضي از زنان طوري رفتار مي كنند كه انگار مردي هستند در جسم زن ... متاسفانه ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه تعريف زن مردانه هست ..اين مرا متاثر مي سازد ...

من گاهي با زناني رو به رو مي شوم كه از اندام هاي جسمي خود متنفر هستند و برجستگي هاي بدن خود را زشت مي پندارند و پنهان مي كنند . و يا مي خواهند بخاطر زيبايي دست به عمل جراحي بزنند ...بدن خود را دوست ندارند و حس مي كنند جسمشان آنها را آسيب پذير كرده است و اكثرا" از اين آسيب پذيري براي سركوب زن در سطوح مختلف استفاده مي شود . ضعيف پنداشتن زن و انواع ديگر خشونت عليه زن ... و يا مثلا" به زن گفته مي شود كه داشتن بيني بزرگ زشت است و گفته مي شود اگر زيبا نيستي خودت را زيبا بساز و اگر شوهرت از بدنت يا بيني ات خوشش نمي ايد تغييرش بده . آيا كسي گفته كه عوض اينكه خودت را تغيير بدهي شوهرت را تغيير بده ؟ آيا چنين پرسش هايي از يك مرد هم شده است به ندرت ... مرد  حتی "زیبایی" زن را (که به تعریف مرد مهمترین دارایی زن است) تعریف می کند، برای زیبایی زن معیار تعیین می کند. بعضی از زنان چنان تحت تاثیر این معیار ها  قرار می گیرند که برای جلب محبت مرد،  روی، موی، بدن خود را به دلخواه او می آرایند. اين نوع نگرش بازتابي است از ارزش هاي اجتماعي كه در آن زن را يك شي مي پندارند و نه چيز بيشتر .

ولي از نظر من زن يك موجود برابر با مرد است . زنانگي هم چون مردانگي يك ساختار است .

زن بودن خيلي زيباست ... چيزيست كه شجاعت تموم نشدني مي خواهد . جنگي است كه پايان ندارد ! زن بودن چيزيست كه بايد خيلي چيزها را ياد گرفت .

 زن بودن در اين سرزمين بسيار دشوار است . من بارها شاهد مورد اذيت قرار گرفتن خانم ها در جاده ها بازارها آشنايان ...بوده ام من بارها ديده ام كه به زنان توهين شده است و زنان مخاطب كلمات زشت بوده اند . و اكثرا" تصور من اين بوده است كه اينگونه برخورد هاي ناپسند نسبت به زنان تنها در ميان مردم عام و بي سواد وجود دارد . حس مي كردم وقتي وارد طبقه هاي انسان هاي با سواد اين مملكت شويم حرمت بيشتري نسبت به خانم ها وجود دارد ...اما اينگونه نيست حتي با سوادترين ها هم زن را ...يعني هنوز در ايران گاهي ميان مردان روشنفكر ميبينم و مي فهمم كه زنانگي را ارزش نمي دانند .

در كل  انسانيت و ارزش هاي انساني و احترام به آن قرباني جهالت هاي روشنفكر نماها . مسلمان نماها و انسان نماها شده است.من حرف هايم منطقي است بعضي ها از دين به عنوان وسيله اي براي تحقير و بي حرمتي استفاده مي كنند ...و اين مرا متاثر مي كند من باور دارم اسلام ديني است انساني كه اصولي را در برابر انسان قرار داده است . و باور دارم كه اسلام ديني است خواستار عدالت و برابري ميان تمام انسان ها و ديني است كه به انسانيت ارج مي گذارد .

 مسلمان نماهايي كه در چند بار در روز نماز مي خوانند . و اگر فرصت يافتند به زن و دختر ديگران تجاوز مي كنند ... و من نمي خواهم اين مسلمان نماها روزي ذهنيت دختر من از اسلام را شكل بدهند . مسلمان واقعي و باورمند قرباني جهالت هاي مسلمان نماها يي هستند در حاليكه آيه هاي قرآن  پاك را زمزمه مي كنند . تفسير مي كنند ...و چشمان به حق مردم دوخته شده است . براي من مردي كه در هر روز نماز مي خواند اما وقتي من از كنارش مي گذرم به سويم و به بدنم با نگاه هاي شهوت بار نگاه مي كند مسلمان نيست . براي من مسلمان كسي است كه قبل از مسلمان بودن انسان باشد . ما همه قبل از اينكه مسلمان و ساير اقليت ها باشيم انسان هستيم و اسلام ديني هست كه به انسانيت ارج مي گذارد و مردم را به سوي انسانيت دعوت مي كند . دين موضوعي است كه نياز به وقت بيشتري براي نوشتن دارد اما من در حد وسع خودم به چند نكته اشاره مي كنم . گرايش به دين . از امور فطري و نيازهاي روحي انسان هاست . در دین هدف اصلی، تربیت و تحقق کمالات وجودی انسان هاست. هر کاری در این راستا پذیرفته و هرکاری برخلاف آن، نکوهیده و سبب پیامدهایی است.

از دين توسط منفعت طلبان براي چاپيدن عوام الناس سواستفاده مي شود . تنها دين نيست بلكه منفعت طلبان از هر موضوع ديگري سواستفاده شده و مي شود مانند دموكراسي . عدالت . حقوق بشر و... و اينكه من فكر مي كنم سواستفاده عده اي از دين دليل باطل بودن دين نيست و همينطور سواستفاده از حقوق بشر دليل بطلان حقوق بشر نيست و...و اينكه اگر مردم ما زحمتي را بر خود هموار سازند و چند صفحه اي از قرآن را مطالعه بفرمايند در خواهند يافت كه يكي از بزرگترين دستورات دين . مبارزه با جهل و جهالت مردمان است و يكي از شديدترين نكوهش هاي دين . عوامزدگي و رفتارهاي عوامانه است .

اينرا هم بگويم وجود اشكالات در رفتارهاي انسان ها دليل نمي شود كه دين و دينداري را زير سوال ببريم همانطور كه به قول دوستي عدم رعايت بهداشت توسط برخي افراد نمي تواند اصل بهداشت را زير سوال ببرد .. و من فكر ميكنم اگر ما بتوانيم مفاهيم و موضوعات را در ذهنمان دسته بندي كنيم و به هر كدام نگاه منطقي علمي و تخصصي داشته باشيم در اينصورت مي توانيم نگاه روشنتري به مسائل داشته باشيم ..

در اينكه ظلمي به زنان مي شود ريشه در جهل دارد در ذات دين شكي نيست .در ايران ما زن ها به دليل زن بودن يكسري حق و حقوق را برامون منع مي كنند ... روح ديكتاتوري در فرهنگ و خون ما خونه كرده ..

 يا مثلا" در مورد حجاب كه اصلا" باورم اين نيست كه زنان در ايران از روي آگاهي و اختيار واقعي حجاب دارند . بخش عمده اش ناشي از عادت است و بخشي هم البته از روي ايمان و آگاهي ...اي كاش انسان ها بيشتر مطالعه مي كردند تا از باورهاي تقليدگونه خودداري كنند.....

واقعا" مردي در چيست ؟ مردان ما طوري هستند كه اگر ميبينند زني فكر كرد براي خودش حرف زد تكامل كرد بالغ شد قدرت يافت و توانست حضور خود را تحميل كند گيج مي شوند چون او ديگر خيلي ويژگي هاي " مردانه " را دارد " ولي " زن " است بنابراين زني مردانه هست ... نه زني توانمند . زني بالغ ... د ر این میان، اگر مردی حساس بود، آرام بود، طبعی لطیف داشت، کمتر "مرد" است. اگر مردی به زن خود احترام گذاشت، گل خرید، مهر ورزید، موافقت کرد، گوش داد، زن ذليلست... اگر نخواست بزند، بشکند، "نامرد" است.

به همین دلیل هم حتی در میان تحصیل کرد گان ما، مردی که در برابر بی عدالتی جنسیتی واقعا خشمگین شود و با تمام وجود مبارزه کند، کم است. چون برای چنین مبارزه ای باید نخست خود را دوباره تعریف کرد و بالاپوش "مردانگی" را از تن کشید.

تعداد کسانی که به انسانیت فراتر از جنس احترام بگذارند، معدود هست. البته همه از "حقوق زن" حرف می زنند، با لحنی که گویا بر سر ما منت می گذارند و در همدردی با بدبختی ما حالا "حقوقی" هم برای ما قایل شدند. فراموش می کنند که اگر مبارزات و قربانی های هزاران زن نمی بود،  عده زیادی از مردان به این آسانی به حقوق ما قایل نبودند.    کمتر می توان کسانی  را یافت که در ذهن و قلب و وجود خود این را پذیرفته باشند که تفاوت زن با آنها تفاوت بیولوژیکی است و زن هم می تواند مثل آنها توانا، هوشیار، عاقل، تصمیم گیرنده و رهبر باشد. بعضي از مردان را ميشناسم  حتی اگر از روی هیجان و عشق برای مدتی این را بپذیرند، در زندگی مشترک تاب این را ندارند که برای بر آوردن آرزوهای زن از خود گذری کنند، به حرف های زن گوش بدهند و به تصمیم گیری هایش احترام بگذارند. 

 طرفدار مردسالاری و از این چرت و پرت ها نیستم اما فمنیسم و زن سالاری و.......را نیز اصلا" قبول ندارم و اصلا" هم نمي خواهم با اين اطلاعات كم خودم از حقوق زنان دفاع كنم ولي من فكر مي كنم رفتارهاي ما خيلي مهم است . ما بايد در ديدگاه خود نسبت به همديگر تغيير بياوريم . اگر هر گاه ما ياد بگيريم زندگي و خدا را در وجود يكديگر . زن . مرد . كودك . سياه . سفيد بزرگ و كوچك و...احترام بگذاريم  روابط بسيار انساني تر و زندگي خوشايند تر خواهد شد . زمانی که قادر باشیم به انسان ها به چشم نشانه هایی از زیبایی،  خیر و نیکویی بنگریم، به شخصیت، هوش، توانایی و مهربانی شان احترام بگذاریم،  در واقع "خود درمانی" کرده ایم و از بزرگترین بیماری شفا یافته ایم.  بیماریی که دسته ای از انسان ها را به خاطر جنس یا رنگ یا نژادشان  به عنوان نیمه انسان  یا کمتر انسان تعریف می کند. همانطور كه قبلا هم گفتم   باید فراموش نکنیم که از خود بپرسیم آیا من خود را برتر از دیگران می پندارم، چرا؟ باید نه تنها در رفتار به دیگران بی احترامی نکنیم بلکه حتی در خلوت خود از ضعيف پنداشتن و بی انصافی در حق دیگران خجالت بکشیم.  وگاهی خوب است به "مردانگی" شک کنیم، این مفهوم را بشکافیم و به چالش بکشانیم. گاهی خوب است مردان، از "زنانه" بودن نترسند.

بايد مبارزه كرد٬ حرف هاي اينگونه مردان  را نشنيده و كارهايشان را نديده بگيريم و به مبارزه ادامه دهيم . مي گويند : بزرگترين ناتواني آن است كه خودت فكر كني ناتوان هستي . اي زنان چنين فكر نكنيد ديگر حرف هايتان را در عمق ذهن دفن نكنيد . آرام نباشيد ٬ حرف بزنيد بنويسيد ٬ مبارزه كنيد... اگر آرام باشی و فریاد هایت در گلویت زندانی بمانند، اگر صدایت را بلند نکنی، نمی دانی که چه قدر قوی هستي، نمی شنوی چه کسانی با تو هم صدا هستند،  نمی بینی چه کسانی پشتیبانت هستند.

اگر تنها باشی، شاید آسیب پذیر باشی. اما، ما، یکجا با هم، قوی هستیم، خیلی قوی تر از آن که بدانیم و بدانند. اگر بعضي ها فكر مي كنند واژه هاي آنها ارزش دارند ... ولي نوشته هاي توي زن با ارزش ترند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391     | 

 

ساعت از 2 گذشته ٬سكوت شب خانه را گرفته است .همه آهسته به خواب رفتند ٬خواب از چشمان من پريده است  . حرف ها ٬گذشته ٬ چهره ها از مقابل چشمانم مي گذرند ..گاهي آنقدر دلم ٬ تنم ٬ روحم برايم سخت مي شود كه ديگر نمي توانم بگويم زندگي را دوست دارم .حس مي كنم انفجار خواهم كرد ٬ تكه تكه خواهم شد. گاهي خشم و عقده چنان در گلويم انبار مي شوند كه مي خواهم بلند بلند بي هيچ پروايي از ته دل داد بزنم .

 من نمي توانم احكام ديگران را تحمل كنم ٬ تصميم گيري هاي ديگران را در مورد خودم بپذيرم ٬ به حرف هاي تعصب آميز گوش بدهم و يا حركاتم و رفتارم را به خاطر ديگران كاملا" عوض كنم ٬ سرم را پايين بيندازم و خودم را پنهان كنم . من نمي توانم ٬ من بايد تغيير بدهم ٬ بعد به خودم مي گويم : براي چي ؟ براي كي ؟ تو وقتي مي داني نه گفتنت ٬ لجاجتت ٬ پدر ٬مادر  و يا دوستي را ناراحت مي كند و روي اطرافيانت تاثير بد مي گذارد چرا لجاجت مي كني ؟ چرا نيرويت را صرف مبارزه براي داشتن حق مي كني دختر ؟ اما من فكر مي كنم لجاجتم چيزي را تغيير مي دهد ٬تاثيرگذار است . شايد هم نباشد اما حس غرور و آرامشي كه به من مي دهد لذت بخش است . اما نه . اين يعني خود خواهي مطلق . خود خواهي هميشه بد نيست . من نمي توانم تظاهر كنم كه هيچ چيز آزارم نمي دهد . خسته میشوم ...من بايد ملايم ولي محكم و قاطع باشم و هستم .. نبايد بگذارم خشم عنان اختيارم را به دست گيرد ...نمي دانم ...چه بايد كرد ؟

خدايا٬ به من بصيرت بده كه راه استوار ماندن و مبارزه را بيابم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391    

 

بگو چه کار کنم؟


با فلفلی که طعم فراق می‌دهد


با دردی که فصل نمی‌شناسد


با خونی که بند نمی‌آید


بگو چه کار کنم؟


وقتی شادی به دم بادبادکی بند است


و غم چون سنگی


مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند


دلم شاخه ی شاتوتی


که باد


خونش را به در و دیوار پاشیده است


+غلامرضا بروسان از کتاب  مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391    

 

 دلتنگي فضای اتاقم را پر کرده است ...فضای دلم را ...در يك لحظه حس كردم كه در اين دنيا تنها هستم و براي هميشه تنها خواهم ماند از آن حال و هوايي كه صداها از من دور هستند و در چنين لحظه هايي فقط بايد موسيقي شنيد ٬ فقط نوشت ٬ كلمات را به بازي گرفت و تمام چهار ديواري اتاق را دوست داشت ...چهار ديواري اي كه سال هاست  خود را در آن حبس كرده ام ...

كتابي را بر مي دارم ورق مي زنم ٬ بي اختيار دستم را به پيشانيم نزديك مي كنم و از ته دل آه مي كشم ٬خفگي طغيان مي كند در اين لحظه ٬ دل را نمي شود به هيچ چيز خوش كرد .نمي شود حتي دلخوش كرد به واژگان ٬تكان مي دهم خودم را تا عبورش را نظاره گر باشم ٬ در مسير زندگي ميبينم كه چگونه انسان ها از كنار يكديگر بي تفاوت مي گذرند . نفس عميقي مي كشم ٬ پناه مي برم به ميز كامپيوتر كه 5 سال تمام درس خواندم ٬نوشتم ٬كتاب خواندم ٬ ورق ها سياه كردم ... اين ميز شاهد بود خنده ها ٬گريه ها ٬ موفقيت ها ٬ شكست ها ٬ مهرباني ها ٬ نامهرباني ها ٬ فرياد ها ٬ سكوت ها ٬ درد دل ها و رشد كردن هاي مرا ...

بعضی از انسان ها هستند که در کنارشان همیشه همیشه ٬انسان شادمان تری بودم ...و بعضی چیزها  به يادم مي آورد هنوز هم مي توانم چنين احمقانه و بي توقع دوست داشته باشم .و باور مي كنم هر چيزي ممكن است . باور مي كنم همه دروغ هاي بزرگ جهان را كه آدميان براي تسلي خود ساخته اند . و قلبم مطمئن مي شود .

سرسختم ...سرسخت و لجوج ...گاهي فراموش مي كنم از او دلگيرم ٬ فراموش مي كنم كه بايد بهتر باشم ٬ بايد به خودم قول بدهم كه جلوي تكرار تاريخ را بگيرم .. مي دانم دل كندن از اين رويا آسان نيست . دل كندن از هيچ رويايي آسان نيست . حركت كردن ٬ بريدن ٬ آسان نيست گسستن آسان نيست . ويران كردن آنچه در خيال ايجاد كرده ام گاهي سخت تر از ويران كردن چيزهاي واقعي است . زيرا خيال شيرين تر و زيباتر از واقعيت است . بايد واقعيت را ببينم . واقعيت را بپذيرم . به اين چند ماه گذشته بينديشم به هفته هاي كه رفتند...به همه دفعاتي كه گريستم و به لحظات قديمي گمشده ...

 

ته نوشت 1 : گاهی بايد براي بزرگ شدن روي خيلي چيزها پا گذاشت .

ته نوشت 2 : بايد واقع بين باشيم و از جنون تلخ فاصله بگيريم تا بتوانيم زندگي را ادامه دهيم .

ته نوشت ۳ : دلتنگي نشانه این است که آنچه پشت سر گذاشته ای زیبا و به یاد ماندنی بوده است . پس در دلتنگی باید سپاسگذار بود. دلتنگی یاد آور این است که صمیمانه مهر ورزیده ای ٬ که قلبت راضی و شادمان بوده است در هر جایی که بوده ای . دلتنگی نشانه سلامت روح است و نشانه یک زندگی زیبا . وقتی دلتنگم ...وقتی به کسانی می اندیشم که دوستشان دارم ٬ فکر می کنم دوست داشتن چقدر زیباست ...و چقدر خودخواهانه بعضی ها را دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391    

 


يك شب زيباي بهاري است . هوا با سبكي و خوشبويي شناور است ...هواي آرامش است و سرمستي ...با اين هوا ٬ با بهار ٬ با اين بي قراري و سرمستي يكدل شده ام ....

گاهی سخت خشمگین میشوم و بعد از خودم می هراسم . وقتی خشمگین میشوم ، نیرویی عجیب و بسیار توانمند در درونم بیدار می شود ، به اژدهایی می ماند که از دهانش آتش بریزد، میدانم ، خوب میدانم ، که اگر در آن لحظات خشم کاری کنم ، ویرانی به بار می آورد.. ولو خشمم منصفانه و بحق باشد.. میدانم که باید صبر کنم، حرف نزنم، آتش درونم را، بغض گلویم را ببلعم، بعد در سکوت، در تنهایی، فکر کنم و تصمیم بگیرم. اما بعد از هر بار خشمگین شدن و خشم خود را بلعیدن، بسیار احساس خستگی می کنم... گاهی از دست دوستان و آشنايان نزدیکم خشمگین میشوم، از بی تفاوتی شان، یا بی حوصلگی شان، یا کندی شان در تصمیم گیری و از حرف ها و شوخي هاي بي جا و... گاهی خواهرم مرا خشمگین می کند، و يا همسرم... زمانی که حس می کنم خودخواهند و مسایل مهم را نادیده می انگارند، یا به خود ضربه می زنند، خشمگین می شوم. ملامت، به خصوص اگر غیرمنصفانه باشد، بسیار خشمگینم می کند... بی عدالتی، تعصب  ، خشمگینم می کند. از اینکه دیگران برایم تصمیم بگیرند، خشمگین میشوم، هر چند بسیار وقت ها این خشم را پنهان می کنم. از اینکه یک آقا فکر کند زمین و آسمان و همه زنان برای فرمانبرداری از ایشان خلق شده، خشمگین می شوم. ازآنانیکه دستور میدهند خوشم نمي آيد . اصرار بیهوده خشمگینم می کند و جهالت... و تنبلی خودم. (مثل همین حالا که  كتابي نمي خوانم و..)
و بسیار این چیزهایی که در دیگران میبینم و خشمگینم می کند، در خودم هم است، جهالت در من است، من هم بسیار نصیحت می کنم، برای دیگران تصمیم می گیرم و....

خشمگین که میشوم معمولا خشمم را می خورم، پوست لبم را می كنم ، سکوت می کنم و حرف نمی زنم. ولی گاهی انفجار می کنم، داد می زنم و رسوایی می کنم و...

یک چیزی که از روانشناسی بیادم است ٬ این است که کسانیکه زود خشمگین می شوند زود به حالت عادی هم بر می گردند و این خصوصیت با انکه یک عیب دارد ٬ ده ها خوبی دارد. از جمله در انجا گفته شده بود که هر کی زود در برابر کسی خشمگین می شود به این علت است که از ان کس چنین انتظاری نداشته است و خودش چون با اخلاص  بوده است از دیگران بخصوص دوستان وآشنايان و فاميل  هم چنین انتظاری دارد و گرنه ادم در مقابل دشمنان خشمگین نمی شود. معمولا وقتي که خودم درباره دوستان و یا بستگانم درست و با اخلاص رفتار می کنم و در مقابل از انان عکس ان را در یافت می کنم خشمگین می شوم.

عوامل تربیتی و اجتماعی باعث می شود خیلی از انسان ها نتوانند انچه را خود می پسندد برای دیگران هم بپسندد و این مسئله با عث خشمم می شود.

من فکر می کنم یک راه برای کنترل خشم این است که آدم دنیاو پدیده های دنیارا چند رنگی ببیند. مردم آنچنان نیستند که ما فکر می کنیم هرچند که در بعضی موارد تشخیص ما در ست است.

 من برای کنترل خشم ، تا فعلآ راه مناسبی پیدا نکرده ام و نمی توانم توصیه ی خاصی داشته باشم . آرزو مي كنم بسيار بهتر از ايني كه هستم بتوانم خشمم را مهار كنم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391    

 

بهار غني تر شده است . بهار و صداي شيرين پرندگان كه سكوت صبح را مي شكنند ...صداي پرستوها را دوست دارم . هر سال در بهار اين پرندگان در سقف خانه ها آشيانه مي ساختند . پرستوها عشق كودكي ام بودند ٬پرندگان محبوبم  ٬ پرستوهايي كه در فصل بهار دسته دسته از راه دور و از سرزمين هاي سرد و نامهربان مي آيند كه بهار پرشور و گرم را در كنار ما بگذرانند و در روزهاي بهاري ترانه سر دهند . صداي باد كه براي گلها و درختان ترانه مي خواند به دلم تازگي مي دهد. و اگر خوب گوش كنيد صداي زمين كه لبخند مي زند ... عطر مست كننده گلها ...بوي نعنا و سبزي هاي تازه كه مادر كاشته است . رنگ سرخ لاله ها ٬ ديوانه ام مي كنند .. لاله ها را دوست دارم .و صداي خاطره ها كه به من بازمي گردند ..

اينروزها آرام زندگي مي كنم ٬ در مهرباني در مهر ٬غوطه مي زنم ٬ مي بلعم زندگي را ...اتفاق هاي خوب مي افتد ... اما هنوز منتظرم ٬ منتظر دست آورد ٬ منتظر يك نشانه ٬ يك خبر خوب ٬ يك ديدار ناگهاني و غير منتظره ....گاهي مينشينم و مي خواهم بنويسم و بعد هي نوشتنم نمي آيد و گاهي ميروم سراغ قفسه هاي كتابم ٬ آن يك كتابي كه دنبالش مي گردم را پيدا مي كنم و غرق مي شوم در حال و هوايش ٬ اما اين يكي را ندارم " خاطرات سيمون دوبوار " در چهار جلد است . شنيدم يكي از بهترين هاي كتاب است . سيمون دوبوار را نامدارترين زن روشنفكر قرن بيستم دانسته اند ... و یکی از جسورترین زنان نامدارست.

می گویند : " سیمون دوبوار با نوشتن خاطرات خود که به زعم ناقدی بهترین اثر ادبی او به شمار می رود دست به کاری سترگ می زند . خاطرات سیمون دوبوار تنها زندگی نامه او نیست .تحلیل روانی نویسنده است در خلال سال های زندگی اش ٬ از زمانی که دختربچه ای است ٬ تا هنگامی که دنیای قرن بیستم او را به عنوان متفکری بزرگ به رسمیت می شناسد . خاطرات سیمون دوبوار آیینه تمام نمایی است از زندگی هنری ـ ادبی فرانسه و بسیاری از برگزیدگان دنیای ادب و هنر معاصر "

 سبک زندگی انقلابی اش و مبارزه خستگی نا پذیرش میتواند تا امروز هم برای تغییر طلبان و مبارزان در سراسر جهان آموزنده و الهام بخش باشد. او در پی تغییر نگرش و ذهن ما بود. یادش گرامی باد. شنیدن قسمتي از روايت سیمون دوبوار در مورد خودش ، براي من عجیب و تکان دهنده بود...سراغ خريدنش نرفته ام اما حتما" به زودي اين كتاب را تهيه مي كنم و مي خوانمش. بعد از خواندن بيشتر مينويسم .

 

ته نوشت : گاهي سكوت در برابر بعضي از حرف ها ناممكن هست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391    

 

نمي دانم چرا هنوز وقتي يكي مي رود دلم ٬ جامه اي از اندوه مي پوشد ؟ چرا گاهي ديدن يا نديدن يكي مي تواند رنگ و بي رنگي روزهايم را رقم بزند ؟ چرا هنوز هم شعرهايي هست كه مرا به شور مي آورند و دلم را از حسرتي بي پايان سرشار مي كنند ؟ اگر با خودم صادقم چرا به اينجا پناه آورده ام كه با دغدغه ي بودن و نبودن بعضي ها تنها باشم ؟ كاش بعضي ها اينجا مي ماندند ..كاش رفتن اختراع نميشد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391    

 

هوا سبك است ٬ صبح است .بهار است ٬  ديگر باران هاي سرد زمستاني نيست ٬ روزهاي درد تمام شد ...بهار بسیار سخاوتمند ٬ زیبا و رنگین است. به علاوه  بهار بشارت زيبايي هاست و پایان یک سال دیگر. اينروزها خوشحال و هیجانزده ام.. هنوز بهار برایم جذاب و امید بخش است..  وقتي از اتاقم بيرون ميروم نشاط همه وجودم را فرا مي گيرد و شادي ...درختان سرمست اند ٬ و برگ هاي درختان از خواب زمستاني بيرون آمده اند ٬ پاكيزه و در آفتاب ايستاده اند ٬  زمین، سبزپوش و تازه و زنده شده است . پرندگان ٬ هوا ٬درختان ٬ گلها ٬ سبزه ها به گفتگو در آمده اند .. احساس پاکیزگی می کنم ٬ دعا می کنم ٬ بی دلیل میخندم ، می رقصم ، آواز می خوانم.. بهار را با همه وجودم حس مي کنم.. احساس تازگی و پویایی دارم... بي دغدغه و بي پروا خودم را رها كرده ام اين روزها ...بار سنگين خشم و دلتنگي را به زمين نهاده ام ...با زيبايي و شادماني اطرافم با قدم هاي مست بهار با آهنگ هايي كه مرا به نشاط مي خواند يكدل شدم .... چقدر خوب است که بعضي ها خوب مي خوانند و چقدر خوب است كه استاد شجریان است و چقدرشادي آفرین است به صدای زيباي بعضي ها  گوش دادن ، صدای آنها را بلعیدن ، زندگی کردن . شعر چقدر خوب است، موسیقی..ورزش ...نقاشي ..و اين تازگي ٬ و گاهی خانه درون را تکاندن، گاهی بی هیچ عینکی به جهان خیره شدن ٬ رها كردن ٬ نشاط و خود را به شادي سپردن ...مست كننده هست .

 این روزها، من نسبت به دو ماه گذشته کمی فارغم  . گاهی فرصت می یابم کمی رمان بخوانم ، نقاشي بكشم ... غروب ها به پیاده روی بروم و شب ها يا مهماني مي روم يا مهمان برايم مي آيد بيشتر مهمان دارم ...آخر شب تا دير وقت مي نشينم  ..مي گذارم ذهنم از بیکارگی لذت ببرد . و کشف کنم که گاهی هیچ دغدغه ای نداشتن بسیار خوب است. برای خود برنامه تعیین نکردم ، به درس ، کارو سفر فکر نکردم و گذاشتم ذهنم را افکار پراكنده ولی روشن پر کند ، افکار دلنشین ، لحظه های خوب گذشته ، خاطرات شیرین ، امیدهای بزرگ ....

در این روزها، بیشتر فرصت دارم با خاله ٬ داعي ٬ مادر ٬ خواهر٬ مادربزرگ ... حرف بزنم. فاميل هاي نازنین من ...بودنتان امید بخش است و شادمانيتان الهام آفرين ...
اگر من كساني كه دوستشان دارم نمی بودند، بهار من کمتر بهاری می بود، اگر دیدن آنها ، حرف زدن با آنها  نبود  بهارم نشاط آفرين نمي بود . بهار در کنار آنها دلپذیرتر می شود...
 زند گی زیباست .......
بعضی چیزها بر نمی گردند، مثلا "نخستین تپش های عاشقانه" قلبم و آن خوشبینی عجیب ، امید عجیب و مهر بی پایان و کور. و پذیرفته ام که بهار به مشکلات جهان پایان نمی دهد. بهار مانع جنگ ، بددلی و دشمنی نمیتواند شود. بهار نمیتواند ساده دلی را برگرداند و آن زمانی را كه هر شعری چشم را نمناک می کرد و در هر جايي كه مي رفتم محبوب خيالي من پنهان بود...اما حسرتي ندارم ... بهر حال پيام بهار ٬ رشد كردن ها و بزرگ شدن ها ٬ دنيا را از ديد وسيعتر نگاه كردن ٬ كمتر مرتكب اشتباه شدن ٬ محتاط تر شدن ...هست . 

در درونم ٬ آرزو مي كنم انسان تر باشم . با درد انسان ها آشنا تر و در مقابله با آن كاراتر و تواناتر شوم ...

شب ها و روزها ٬ بيداري و خواب هايتان بهاري  و بهارتان سخاوتمند و رنگين باد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391    

 

امشب حال عجیبی دارم ٬ نا آرامم ٬ دلم گرفته ...می دانم که تو خوب می فهمی این را ... اینکه چگونه نفس آدم تنگ می شود ٬ دشوار میشود ٬ خسته می شوم ٬ دلم می خواهد فکر نکنم ٬ نمی شود . بعد فکر می کنم ٬هر چه که باشد با همین فکر زندگی خواهم کرد ٬ فکر می کنم که دلم می خواهد الان یک جای دور می بودم با تو و به هیچ چیز فکر نمی کردم . و برویم به سرزمینی که هیچکس کشف نکرده است ...

و برای رفتن به آن سرزمین ٬مرگ را باید شست ٬ و از غبار تن رهایی جست  ٬ تا زندگی گوارا  شود ٬ تا این سرنوشت معما نشود٬چون شبحی مقابل چشمانمان ٬ عمق درد انسان در همین معما بودن تمام سرنوشت است ٬ فاصله با مرگ کوتاه است ٬ جاده ها ناهموار ٬ چاره ای نداری جز برگزیدن همان مسیر لعنتی و پیمودن و پیمودنی دیگر . ولی اینرا می دانم تا صبح سفید  یک قدم مانده ٬ حادثه رخ خواهد داد .

 

 "در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و میزدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! "

این سطر اول رمان بوف کور صادق هدایت هزاران حرف در درون دارد ٬ هزاران نغمه ی سر نداده ٬ هزاران درد بی درمان و هزاران واقعیت در درونش مسطور . واقعیتی است که در درون آدم هاست و به قول صادق خان نمی شود آن را به کسی گفت ٬ اگر بگویی و یا بنویسی آدم ها لبخند تمسخر آمیز می زنند ٬ نه از سر استهزاء ٬ بلکه چون درمانی برای آن ندارند .

 

                                                شبانگاهان

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391    

 

هواي زمستاني آخرين نفس هايش را مي زند ...تا چند روز دیگر جهان نو می شود .... و بهار کم کم دامنش را هموار میکند.  ولي بهار اینجاست.. مدتی است كه آمده، اما شرمگین و متردد، رخ نمی نمايد...  چند روز است سبزه سر کشیده و چشم را می نوازد.  روزانه نسیم ملایم مي وزد، غروب ها بادی عطر آگین ... مردم به خيابان ها ریخته اند.  من گیچ و شادمانم.  صبح ها را دوست دارم، در را که باز می کنم نور و هوای بهاری ٬ مرا در آغوش می گیرند . بهار زيباست ...همه فصل ها زیبایند، اما بهارها.. معمولا بیشتر حس تازگی داشته ام.

به خود سال گذشته ام نگاه می کنم....و به كساني كه خواسته يا نا خواسته مرا آزردند ٬ ضربه زدند . و خودم هم آزردم ٬ ضربه زدم ٬ مهر ورزيدم .شايد زندگي بعضي ها را در سال 90 دلپذيرتر كردم . و به کسانی هم اعتماد کردم، که ارزشش را نداشتند.  قدر بعضي ها را ندانستم . بعضي ازدوستان هم هستندکه سال گذشته نمی شناختم و حالا به زند گی ام راه گشوده اند. کسانی که کمتر می شناختم و حالا بیشتر می شناسم و دوست میدارم. به خاطر حضور همه شان/تان در زند گی ام سپاسگزارم. روزهايي هم بود كه در سالي كه گذشت ٬شيرين ترين لحظات را تجربه كردم . روزهاي ديگري هم بود كه تلخي چنان به جانم افتاد كه فكر مي كنم به سختي نفس مي كشيدم . درد قلبم را مي فشرد . و اعتماد ٬ شادماني ٬ رهايي غير ممكن به نظر مي رسيد . شاید دلشکستگی، یاس و تلخی ناشی از مهر، در این سال بیشتر از چند سال دیگر بوده است.

در هر صورت سال جديد از راه رسید ٬و سال 90می رود ... و ما را بزرگتر، بالغ تر و غنی تر بر جا می گذارد و بیشتر آماده رودررویی با نیک و بد آینده...سال ۹۱ سال دور هم جمع شدن ها ٬ سال لذت بردن ها ...سال افتادن ها و برخاستن ها ٬ کودکی کردن ها ٬ بزرگ شدن ها ٬ سال همگام شدن با خوبی ها و زیبایی ها ...با امكانات جديد ٬ شوق هاي تازه ٬ چهره هاي نو ٬ كشف ها ... من به تولدي دوباره معتقدم . و به سعادت و شيريني باور دارم .و به امكان بخشش ٬ ادامه ٬  طبيعي است كه بعضي چيزها را نمي توان ٬ چون قباي كهنه از تن كشيد ٬ رنجش را به بادها سپرد و يا تلخي را ... ولي زنده شدن دوباره زمين ٬ پس از ماه ها باران ٬ برف ٬ و سرما ٬ شکوفه زدن درختان، آب شدن برف، همه نشانه های خوبي هستند.

خيام مي گفت : چون عاقبت كار جهان نيستي است    انگار كه نيستي چو هستي خوش باشد .

در کودکی: بهار را به خاطر گرمایش دوست داشتم  و به خاطر نوروز.  برگشت پرندگان دیگر خوشحالم می کرد. با پای برهنه روی سبزه ها می دويدم، با برگ ها بازی می کردم، و از گل هاي حياط مادرم گردنبند می ساختم. ..

در بهارهای نوجوانی و در خیالات رنگینم خود را دختري می انگاشتم با دامنی چيندار بلند و هفتاد رنگ.كه در هجوم مستي هاي وحشي مي رقصاندمشان .دختري جذاب و دست نیافتنی که از کتاب ها پریده است.  بهار نوجوانیم فصل گریه های بی دلیل ، موسم درد های بلوغ، حس تنهایی.. سپهری و رمان  هاي قديمي ِ پدربزرگ و داعي عزيزم را میخواندم.. مثل دیوانه ها رمان می خواندم. ( بر باد رفته . عروس زندان . و... ) هميشه از لحظه لحظه ي زندگيم مینوشتم و بعد نوشته هایم را دور می انداختم. اما هنوز دو دفتر كامل از نوشته هاي قديميم را دارم كه در خانه مادرم  هست ... وحال بعد از سالهای بسیار طولانی حرف دلم را در اين صفحه ي شيشه اي وبلاگ می زنم بعضي ها نمی‌فهمند که چرا هزاران نفر می‌نویسند و از زندگی می‌نویسند و نمی‌فهمند که چرا صدها هزار نفر خواننده این آدمها هستند. من، اما، فکر می‌کنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی كه در این قرن دیجیتال ٬ در خانه هایشان گیر افتاده‌اند و دوستانشان را گم کرده‌اند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان می‌آید زمزمه‌های تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از چيزهاي جزئي اش نوشته باشد .نوشتن در اين صفحه همه چیز را بهتر می‌کند. بعد از نوشتن، از یک روزنه کوچک یک خط نور می‌افتد روی زندگیم و من می‌بینم که سبک شده‌ام. من می‌نویسم. ولي هميشه سخن گفتن از خودم و تفسير خودم برايم سخت بوده است . سخن گفتن از آنچه بر من گذشته ...هيچگاه به معني واقعي اش ميسر نيست . زيرا انسان در بطن خود چيزهايي را حمل مي كند كه قابل بازگويي نمي باشد ...چه بسا رنج ها و كشف ها و لذت هايي كه هيچگاه بر كاغذ نمي آيند و يا به پديده هنري تبديل نمي شوند ... اما من قسمت هايي از حرف هايم را مي نويسم  . می‌نویسم برای اینکه راه بهتری بلد نیستم برای ارتباط برقرار کردن. برای داشتن پنجره خودم. برای داد زدن. من می‌نویسم چون احتیاج دارم به اینکه بنویسم و احتیاج دارم به اینکه خوانده شوم. من نوشتن در سایه ها و دفتر خاطرات را دیگر دوست ندارم. من معتاد شده‌ام به شما٬ به نوشتن در اين دنيا ٬ در اين دنيايي كه در محاصره آدم هاي بي چهره است و من اين آدم هاي بي چهره را دوست دارم . اينجا امن است . چه خوب كه هست اين خانه و چه خوب كه هستيد .خواستم بگویم ممنون از همه شما که هستید. که همین بودنتان نور را گاهی از دورترین نقطه برایم می‌آورد. 

وحال بعد از مدت ها وبلاگ نويسي حس مي كنم که چقدر بزرگ شدم و چقدر دوست دارم و چقدر دوستم دارند و باز هم چقدر خوشبخت هستم...در كل حس می کنم از خیلی چیزها هرگز پشیمان نخواهم شد از حرف هايي كه گفتم ...و چيزهايي كه نوشتم ...و تا مدتهای طولانی این سال ۹۰ دیوانه عزیز را با احساس خوشبختی بسیار به خاطر خواهم آورد. گاهي فكر مي كنم اگر همه آدمهای دنیا وبلاگ داشتند، اگر صداقت هم داشتند و می نوشتند آدم هر دو روی رابطه ها را می دید. بعد چقدر زندگی آسانتر می شد. اما حیف که فقط بعضی ها می نویسند. حیف که از این بعضیها تعداد کمی از خودشان و احساسشان می نویسند... بگذريم ...

امروز گل خريدم ،یک عالمه گل. ..خاک گلدانها را عوض کردم... روزهای آخر اسفند ديوانه می‌شوم ٬ ذوق عید هنوز هیجان زده‌ام می‌کند،. هیچ چیز عید برایم تکراری نمی‌شود. عید را دوست دارم. یکجوری سبکم می‌کند،‌‌ رها و امیدوارتر .روزهای آخر اسفند حس مي كنم دوباره نوجوانم، شلوغ و پرهیاهو. آینده برایم یک دنیای کشف نشده و جالب است. همه چیز هیجان انگیز می‌شود ... من روزهای آخر اسفند را زیاد،خیلی خیلی زیاد دوست دارم.نه برای شوق خریدن تقویم جدید (که وقتی این همه خالی است کلی حس خوب می­دهد به آدم مخصوصا وقتی كه در ماه اسفند دستم بگیرمشان. صفحه‌های سفید را ورق می‌زنم ... فکر می‌کنم این همه امکان... این همه روز که می ‌تواند پر از خوشحالی باشد. پر از مهمانی. پر از دوستی....)نه به خاطر پرده­های سفیدی که پشت پنجره های تمیز نشسته­اند،نه به خاطر خاطره­هایی که موقع اتاق تکانی می­ریزد دورم. نه به خاطر گلدانهایی که خاکشان را عوض کرده ام.نه به خاطر شلوغی گیج خیابانها و لبخندهایی که از یک جای دور می­نشیند روی تنم.چرا،همه­ی اینها هست! اما یک جور بهانه است انگار. انتظار کشیدن برای آمدن بهار،برای فراموش کردن تمام خاکستری هاي 90،برای اینکه به خودت بگویی سال جدید همه چیز عوض می­شود.که بنشینی برای پر کردن تقویم جدیدت برنامه­ریزی کنی.که در سال 91 بايد هنر نقاشيم را ادامه بدهم  ،از چیزی که دوست ندارم فاصله می­گیرم،کتاب های نخوانده را می­خوانم،فیلم های ندیده را می­بینم،به جای چرخیدن توی روزها برای فوق تصمیم می­گیرم،درس  می­خوانم،یاد می­گیرم... تمام نقشه‌ام همین است. که خوب درس بخوانم. 27سالم است  و تمام اين سال ها نقشه‌ام همین است و آخر سر چیزی گیرم نیامده،چرا هیچ وقت نمی‌گویم می‌روم دنیا را می‌گردم، یک عالم پول درمی آورم، دیوار اتاقم را سبز يا قرمز می‌کنم، همه‌اش می‌گویم من خوب درس می‌خوانم... زندگی‌ام یک خط آرام و ساکت است. ..اما توی سرم شلوغ است، پر از نقشه‌های جور واجور و تمام نشدنی...

اما این آرامش بی نظیر اسفند،این همه خوشی و بی خیالی هیچ وقت کهنه نمی­شود.و این یعنی همیشه امیدی هست! راستی می شود اين چند روز به اندازه هزار سال  طول بكشد ؟من عاشق انتظار کشیدن برای آمدن بهارم.شبیه انتظار برای آمدن معجزه ای است که مطمئنی اتفاق می افتد.و بهار هر سال اتفاق می افتد،هر سال.... 

حال چشمانم را مي بندم و در آستانه سال جديد دعا مي كنم كه دل بخشنده (به خود و دیگران) و خلق خوش با ما باشد تا آغازی تازه را جشن بگیریم و فرصتی برای تازگی را... كه هرگز اميد و عشق را از دست ندهم و براي همه سالخوردگان كه يك سال ديگر را با لذت و وقار به پايان ببرند . براي كودكان دعا مي كنم . كودكاني كه در ته قلبم هستند و براي روزي كه كسي لبخند شان را ندزدد و هر شب مهمان سرزمين زيبايي ها باشند . براي همه كساني كه مي شناسم و خانواده ام . براي بيماران و زندانيان ...كساني كه اميد را از دست داده اند ...بعد براي خودم دعا مي كنم و از خداوند كه گرداننده ي سال و ماه است مي خواهم در اين راه دشوار با من بماند و هرگز عشق و مهرباني را در دلم نميراند .

نوروز را  تبريك مي گويم .

و چون هميشه آرزوي شادمانيتان را دارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390     | 

 

ديروز روز زن بود . هر چند دیر شده اما من روز جهاني زن را به همه زنان و به خصوص زنان با شكوه زندگي من ٬ و زنان وبلاگ نویس  تبريك مي گويم ! ...خيلي ها در اين مورد نوشته اند از بدبختی او، بیچارگی و مظلومیت او...از زيبايي و معصوميت زن ٬ از اسارت و... دلم گرفت ٬ سرم درد گرفت ...از اينكه ديروز نه فرصت كرده بودم براي مادرم و زن هاي زندگيم زنگ بزنم و برايشان كادو ٬ كارت تبريك و یا گل بخرم ...تازه امروز يادم آمد كه چقدر چند روز پيش منتظر اين روز بودم تا با نوشتن از زن های زندگیم ٬ قدرداني كنم ...دلم گرفت .. اما قصد كردم امروز بنويسم . دقيقا" نمي دانم در مورد چه بنويسم ... از بلوغ زن ٬ از درد و لذت بارداري ٬ از زن عاشق ٬ زن شاعر ٬ زن فيلسوف ٬ دانشمند ..از مهرورزي و بي پروايي زن ٬ از آفرينشگري و از پيوند عجيبش با آسمان ٬ كودك و زنان ديگر ...كلمات اما از زن فرار مي كنند ٬ كلمات ناكافي اند . وقتي به شگفتي ٬ درد ٬ زيبايي و معجزه زن بودن مي انديشند . كلمات نمي توانند از هوش فوق العاده زنان و لبخند زيبايشان بگويند ....اما مي خواهم از زناني بنويسم كه در زندگيم مهم ٬ الگو و تاثيرگذار هستند٬ كساني كه شخصا" بر من تاثير گذاشتند . زناني كه برايم الهام آفرين بودند از شخصيت هاي افسانه اي واقعي و زناني كه صدها سال قبل مي زيستند كه حال در جهان امروز براي صدها نفر الگو هستند ... داستان آسيه ، سميه ، رابعه ،  ماری کوری ،زليخا ، فاطمه ...

فاطمه


حضرت فاطمه برترین و والا مقام ترین زن جهان می باشد رسول اکرم بارها بارها فاطمه را ستود و از او تجلیل نمود و می فرماید :" فاطمه سرور زنان جهانیان است" و از نظر من شناخت سراسر زندگی و تمامی لحظات حیات او از ارزش فوق العاده ای برخوردار می باشد . بانویی که برای همه ی زنان جهان الگو هست . بانوی قدرتمند و تاثیرگذار ...او به ظریفانه ترین شکل ممکن در آن عصر جاهلیت با حرف هایش از ابتذال و دورویی رایج پرده بر می داشت . نابغه ی رنجور . زنی که سراسر عمرش را مبارزه کرد . زنی که با اعمالش مسیر زنان را تغییر داد . ..زنی که در اواخر سال های زندگیش با بیماری دست و پنجه نرم کرد ...مهر ورزید و سرشار زیست .
او به رغم بیماری در اواخر عمرش ترس ها و نا امنی های خودش و بی مهری زمانه اش ..توانست به یکی از تاثیرگذارترین زنان در جهان مبدل شود...
اگر من هزاران صفحه از این بانوی والامقام بنویسم باز هم کم است .. فقط همانقدر بگویم که فاطمه در نزد من آنقدر بزرگ و محترم است که نام تنها فرزندم را " فاطمه " گذاشتم .

مادر

مادرم شاخص ترین زن زندگی من است ...

مادرم را دوست دارم، نه تنها برای این که مادرم است بلکه برای این که یکی از داناترین، دلیرترین و باشهامت ترین زنانیست که می شناسم.خیلی می داند؛ آن قدر می داند که حتی اگر سال ها کتاب بخوانم به آن اندازه نخواهم دانست. همیشه کار می کند و در تلاش برای تغییری مثبت است. از روزی که به یاد دارم کار کرده است. بدون وقفه. هر لحظه، هر ساعت، هر روز. نماد زحمت کشی و داناییست. دوران بلوغ را بخاطر دارم ٬ بحث هايم ٬ قهرهايم ٬ گريه هايم ... در تمام این جهان پهناور در جمله عده کوچک انسان هایی است که از دست من و بخاطر من بسیار رنج کشیده است و در کنار پدرم ٬ کسی که خودم را بیش از همه مدیون او می دانم .

شخصیتش برایم الگو است. مهربان و دلسوز است. با مردم طوری رفتار می کند که گویی همه خوبی های دنیا را دارند. هیچ حرف بدی در مورد کسی نمی گوید.در زمان امتحانات ٬ روزهای دلشکستگی ٬ زمان ترس ٬ تنهایی ٬ اندوه ٬ بیماری ٬ وقتی کسی نا امیدم می کند ٬ فکر کردن به مادر مایه تسکین ٬ تقویت و روحیه گرفتنم می شود . در زمان تنبلی او را به یاد می آورم ...هر چه بزرگتر می شوم به مهرش وابسته تر می گردم و از مقامش در زندگیم با خبرتر . وقتی با هم هستیم مثل سایه دنبالش می کنم . گاهی حتی وقتی کنارش هستم ٬ دلتنگش می شوم ... مادري كه وقتي اشتباه كردم مي توانم روي حمايت و كمكش حساب كنم ... در همه سال ها ٬ حمايتش را داشتم و ذره اي در دوست داشتنم ترديد نكرد ... هميشه مقاومتش را ستوده ام ...و همواره افتخار مي كنم مادري دارم كه پله هاي ترقي را بالا رفت و حال به موفقيت بزرگي دست يافت مادري كه هنرمند هست ...معلم گرافيك هست ...استاد نقاشي با رنگ روغن ...مادري كه خطاطي مي كند ...و در كنار همه اينها در رشته هاي ديگر هم سر رشته دارد ...در هر زمينه اي مطالعه مي كند ...كارآفرين هست ...

مادرم زنی پر انرژی ٬با همت ٬ با اراده ٬ گاهی کم حوصله ٬ بسیار پر مهر ٬ بسیار مغرور ٬ بسیار عظیم ٬ بسیار شجاع ٬ بسیار صبور ٬ بسیار فروتن ٬ بسیار زیبا ٬ بسیار موقر ٬ بسیار با همت ٬ بسیار قوی ٬ بسیار ستم دیده ولی نه ستم کش ٬ محکم تر از کوه ٬ بسیار ایثارگر و بیش از همه سزاوار ستایش ...

 مهمترین پناهگاه زندگیم هست ...که در آغوش گرفتنش بهتر از سفری به بهشت است . زنی که هر چه کنم در برابرش کم می آورم . مادر ٬ زنی که ریسمان خداست در زندگی ما ...زنی که الفبای زندگی را و الفبای زنانگی را کوشید به من یاد بدهد ...زنی که من هرگز در مهر ٬ در از خودگذری ٬ در شجاعت ٬ در استقامت و زنده دلی نمی توانم به پای او برسم . زنی که زنانگی اش ٬ پشتکارش و موفقیت های کاریش ...هنرش ...مرا شگفت زده می کند .و همیشه ٬ همیشه احترامم را بر می انگیزد .و به او افتخار می کنم٬ نه تنها برای این که مادرم است بلکه هم برای این که الگویی برای خیلی از زن ها است .

" مادر عزيزم دوستت دارم "

زندگیت همیشه از مهر و شادمانی و کامیابی معطر باد ....

زلیخا

 زني قدرتمند ، باهوش و زيباروي مصر، زني كه عاشق يوسف شد . زني كه بيش از همه فكر مي كنم نخستين تصورم را در مورد زنان و قدرت ٬ قصه زليخا ٬ شكل داد . همه اجزاي داستان زليخا براي من جالب بود ، مسحورم مي كرد .  من قصه هاي زيادي از زن هاي زيبا ، زن هاي جسور، زن هاي با هوش شنيدم ...اما هيچكدام آنها به اندازه داستان زليخا مرا مسحور نكرد . شايد براي اينكه قصه زليخا را از قرآن مي دانستم . نامش را مي دانستم  ٬ نام كشورش را  ٬ يوسف را . براي نخستين بار كه داستان زليخا را شنيدم در خيلي از روايت ها تاكيد بيشتر روي مكاري و حيله گري و " بي شرمي " او بود و ستم او بر يوسف .

در چند سال پيش بعد از مطالعه بيشتر در مورد شخصيت زليخا  ٬ جنبه ديگر شخصيت او برايم مطرح و محترم شد . اين قصه را قرآن گفته است . و اين قصه  ، قصه عاشقي يك زن است  ٬ قصه يك زن عاشق . پس عشق مفهومي بيگانه با دين و دينداري نيست . اين براي اولين بار بود كه در ادبيات ديني ما در مورد زني مي خوانم كه براي انتخابش مي جنگد . كه به قلبش در برابر همه فشارها صادق مي ماند . زني كه خوب و يا بد خودش را به ياد ماندني كرده است . زني كه جرات كرده است اشتباه كند .بخواهد ٬ عاشق شود . و به عنوان يك زن عاشق ٬ زليخا ٬ احترام مرا بر انگيخت و بر من تاثير گذاشت .

رابعه بلخي

رابعه ٬ زن عاشق دیگری بود٬ که جای ویژه ای در قلب و در ذهن من دارد، آنچه بر اساس روایت ها و شعرها در مورد هوش،  ظرافت نگاه و جسارت رابعه می آموزیم، تحسین بر انگیزست. زنی عاشق، شاعر، بسيار زيبا  پر شور و شجاع.  میتوان خود رابعه و شخصیت ویژه اش را در  شعرها يش خواند.

رابعه نخستين زن ايراني كه پس از حمله وحشيانه اعراب به ايران و تسلط كامل به كشورمان به زبان پارسي اصيل شروع به سرودن شعر كرد . زمانش را برابر با رودكي گفته اند . گفته شده است كه حارث برادر رابعه غلام خوبرو به نام بكتاش داشت كه بعدها رابعه عاشق بكتاش ميشود كه در اثر اين عشق حارث فرمان ميدهد كه رابعه را به حمام ببرند و رگهايش را بزنند و بعد از آن درب حمام را گل بگيرند كه بعد از آن رابعه با خون خود شعرهايش را بر ديوار حمام نوشت و به ناكامي از جهان بدرود گفت .

رابعه بنت کعبه قزداری که هم عصر شاعر و استاد شهیر زبان دری رودکی بود و در نیمه اول قرن چهارم در بلخ حیات داشت ، پدر او که شخص فاضل  و محترمی بود در دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قندهار و بلخ حکومت می کرد .

ا ین دختر عاقله و دانشمند در ا ثر توجه پد ر تعلیم خوبی ا خذ نموده ، در زبا ن دری معلومات وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری دا شت ، شروع به سرود ن اشعار شیرین نمود . عشقی که رابعه نسبت بیکی از غلا مان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلا می بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی آن عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد ، از زندگی و سعادت بکلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرودن اشعار بود ، که در آن احسا سات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود.

رابعه دایه ای دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان داشت . با حیله و چارگری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافکند و قفل دهانش را گشاد ٬ تا سرانجام دختر ٬ داستان عشق خود را به غلام ٬ بر دایه آشکار کرد . رابعه از دایه خواست که بلند شود و سوی بکتاش بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد ٬ به قسمی که رازش برکسي فاش نشود ٬ و خود برخاست و نامه ای نوشت پس از نوشتن ٬ چهرﮤ خویش را بر آن نقش کرد و بسوی محبوب فرستاد و سرانجام دایه، بکتاش را ٬ از این عشق آگاه می کند .بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گوئی سالها آشنای او بوده است. بکتاش شیفته روی ندیده یار می شود. نامه های شاعرانه دختر به بکتاش هم بر شدت عشق وی می افزاید و او نیز پیغام مهرآمیزی فرستاد. و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد ٬دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد بدینسان مدتها گذشت.

گویند : روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتاش  نام داشت مشا هده نمود ، بکتاش از دیدن  معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، ا ما رابعه به خشم خود او را رهانید ه ، نعره زد .( آیا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو دادم دیگر چه طمع میکنی ؟)

رابعه چون میدانست فاش شدن رازشان به مرگ هر دو خواهد انجامید که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بکتاش نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز ٬ این چه ماجرایی است که در نهان برای من شعر می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ کنی و اکنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خودمی رانیم؟» و رابعه پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی که آتشی که در دلم زبانه می ‌کشد و هستیم را خاکستر می ‌کند چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی ٬ دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.»

حارث ، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صند وقچه  بکتاش را دزدیده ، بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به برادر خود داد . برادر او ازین عشق آگاهی یافته ، باوجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم به قتل او داد.

 ابتدا بکتاش را به چاهی حبس نمود و سپس نقشـﮥ قتل خواهر را کشید.. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وی را بزنند و دروازه رابا گچ و خشت محکم ببندند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می گرفت.عشق بکتاش در حال مرگ نیز دامن رابعه را رها ننموده و در همان حال انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار بر جای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد.
روز بعد دروازۀ حمام را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از شعر جگرسوز پر یافتند پس از مدتی بکتاش فرصت فرار می یابد، و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمده و سرش را از تن جدا می کند؛ و هم آنگاه به سر قبر معشوقه حاضر می شود و با فرو بردن شمشیر در قلبش به زندگی خود پایان می دهد. رابعه با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود  و از همین روست که مزارش در بلخ تا هنوز پس از ۱۰۰۰ سال پابرجاست و ماندگار خواهد ماند چونان عشق پاکش.

و را بعه قشنگ در لحظه ها ی جوانی ، با دل پر آرمان این دنیایی  را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی (رح) در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.

پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود. عطار نیشابوری شرح رابعه را در مقاله بیست و یکم الهی نامه خود در ۴۲۸ بیت شعرتحت عنوان حکایت رابعه دختر کعب آورده است. روایت عطار به بخشی از زندگی رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می پردازد .جریان عشق رابعه و مرگش از غم انگیزترین داستانهای عاشقی است که در سرتاسر جهان وجود داشته و به رغم این داستان هنوز ناشناخته مانده است.

شعر زیر یکی از غزل های رابعه هست .

                                  "زنجیر عشق"


عشق او باز اندر آوردم به بند                               کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید                                 کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری                           بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب                                زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی                               کز کشیدن سخت تر گردد کمند

و در آخر باید بگویم زليخا و رابعه ٬ در زمانه خودشان ٬ جسارت اين را داشتند كه محبوب خود را انتخاب كنند و براي انتخاب خود بجنگد و جسورانه احساسات و غرايز خود را آشكارا با محبوب خود و ديگران در ميان بگذارند . و براي چيزي كه هنوز براي زن در جامعه شرقي " شرم " و " ننگ " پنداشته مي شود براي عشق بجنگند .

من هميشه تلاش كرده ام با قلب خود صادق باشم و مهر ورزيدن و ابراز مهر را براي خود و ديگران شرم ندانم . زليخا و رابعه ٬ الگوي من براي جسارت در اين زمينه بوده است .

آسیه و سمیه

دو زني كه براي حفظ عقايد خود . جان خود را از دست دادند كه قصه اين دو زن از اين لحاظ برايم تكان دهنده بوده .«سمیه » همسر ياسر و مادر عمار یاسر، از بانوان با فضيلت و صبور ...و بسیار بزرگواری است که صدمات و رنج های زیادی را پس از گرویدنش به دین  اسلام، در راه خداوند متحمل شد و سرانجام به عنوان اولین بانوی شهید اسلام نام گرفت. وی، دختر خباط و کنیز ابی حذیفة بن المغیره - رییس قبیله ی بنی مخزوم - بود در میان کنیزان قریش کنیزی آزاد منش، عاقل و خوش قلب، نمکین و پاکدامن، بود ...مانند او وجود نداشته است.

داستان شکنجه های جسمی وحشتناکی که سمیه متحمل شد، در آن کودکی، تخیل مرا بر می انگیخت و در ذهنم، نسبت به ضعف جسمی زنان، و ناتوانی شان در برابر فشار جسمی، پرسش ایجاد می کرد. سمیه، یک زن بود. زنی که شکنجه و عذاب جسمی را همانند مردان متحمل شد ولی از عقیده خود دست بر نداشت. 

آسیه همسر شخص طغیان­گر و سركشی بود به نام فرعون، داستان مخالفت آسیه با شوهرش،برای من در نوجوانی یکی از روشن ترین و به یاد ماندنی ترین نمونه های مقاومت در برابر قدرت بود. مقاومت آسیه در برابر فرعون، تنها سرکشی از شوهر نبود، بلکه در آن زمانهء "خدایی" فرعون، این گونه مخالفت، کفر محسوب میشد. آسیه، به خاطر ایمان استوار خودش، برچسب کافر را پذیرفت و جسارت این را یافت که ادعای "خدایی" فرعون را به چالش بکشد و به دفاع از موسی برخیزد. آسیه از تمام لذتهایی که در دربار فرعون وجود داشت، با تمام وجود چشم پوشید و در برابر فرعون ظالم سر تسلیم فرود نیاورد؛ بلکه توجه خویش را به كرامات و رضایت الهی سوق داد و با اتصال به قرب الهی، در ایمان خود استقامت ورزید تا اینکه از دنیا رخت بربست.

 آسیه و سمیه، هر دو، برای من نشانه همه قربانی های زنان برای عقاید و ارزش های مشترک انسانی است.

ماری کوری

 او، به عنوان يك كودك، مردم را با حافظة خارق‌العاده‌اش، شگفت‌زده مي‌كرد. او خواندن را وقتي تنها چهار سالش بود، آموخت. ماري رؤياي دانشمند شدن را در سر مي پروراند . اما ميدانست اين كار آسان نخواهد بود. در سن 18 سالگي، ماري يك معلم سرخانه شد. روشن ترین تصویری که از زندگیش به خاطر دارم، فقرش در نوجوانی اش بود، و اینکه چگونه  از شدت گرسنگی، بیخوابی و مطالعه زیاد، ضعف کرد. او هر روز تا 10 شب در كتابخانه درس مي‌خواند، پس از آن به اتاق سرد كوچكش مي‌رفت و تا ساعت 2 يا 3 صبح مطالعه مي‌كرد.تصویر روشن دیگر، سفرش با شوهرش و کودکانش  برای اخذ جایزه نوبل بود.نخستین زنی که جایزه نوبل در فیزیک و بعدا کیمیا را گرفت. در زمان جنگ جهاني اول، ماري بر روي اشعه‌هاي X كار مي‌كرد. او باور داشت كه آنها مي‌توانند در درمان بيماريهايي مانند سرطان كمك كنند. او هيچ‌گاه سعي نكرد كه از كشفياتش براي مال‌اندوزي استفاده كند، زيرا معتقد به كمك به ديگران بود.او، تا آنجا که میتوانست، آزاد، سرشار و زیبا زیست.  یادش گرامی باد.

 روز جهانی زنان بهانه ای شد که بالاخره در مورد  زناني كه به نوعي الگو هستند بنویسم ... و فقط در آخر اين را مي دانم كه زن بودن خوشبخت ترم كرده است . از اينكه ده ها زن نيرومند ٬ فوق العاده باهوش و استثنايي را در سرتاسر جهان از طريق مطالعه مي شناسم و آنها را بخاطر هوش و شخصيتشان دوست مي دارم و از آنها مي آموزم ...در کل بعضي از این داستان ها مرا به فكر وا مي دارد . و من فهمیدم که انسان ها، به خصوص، انسان های بزرگ،تغییر می کنند، اشتباه می کنند، و گاهی لجوجانه، بر اشتباه خود پافشاری می کنند. و این، بخشی از زند گی است. 

و در آخر باید بگویم که اين نوشته هاي من تكميل شده نيست چون زن هاي زيادي در زندگي ما انسان ها تاثير مي گذارند كه اگر بخواهم همه اينها را بنويسم ٬ مطمئنا" براي شما خسته كننده خواهد شد! يعني هنوز اين نوشته ها در درون من ناكامل اند . حالا شما كاملش كنيد .شما هم اگر میخواهید از زنان تاثیر گذار زندگیتان با من همگام شوید، بسم الله. دوست دارم كلامي از شما كه روز زن را به زيبايي ترسيم مي كند بشنوم .

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390     | 

 

به فکر فرو می روي ٬ می خواهم فکرت را بخوانم، اما نمی توانم. مشکل است از حالت چهره ات چیزی درک کرد. چین های صورتت، سنت را بیشتر از آنی که است نشان می دهد..چشم از صورتت بر نمی دارم... اینجا هستی، اما نیستی، حرفهای ديگران را میشنوی، اما نمی شنوی٬ می توانم درک کنم، هر کسی می تواند درک کند. تنها کافیست به چشمهایت بنگرد. چشمهايت پر از حرف است ...چشمهایت دردی نهفته دارند. نهفته٬ شاید جرأتش را نداری شاید هم حوصله اش را ٬ خودت را خسته می كني ٬ می خواهی اعتراض کنی ٬  باز هم چیزی نمی گویی٬ شاید سکوت را دوست داری شاید هم مجبور هستی سکوت را دوست داشته باشی . نمي دانم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390    

 

 ما نويسندگان بايد تا آنجا كه مي توانيم بنويسيم و هرگز سعي نكنيم مثل نويسنده اي ديگر كه مثل ما نيست بنويسيم . اول از همه فقط بنويسيد و خود را كشف كنيد . شما منحصر به فرد هستيد و اگر چيزي را كه فقط شما مي توانيد از آن بنويسيد ٬ ننويسيد ٬ هيچ وقت نوشته نخواهد شد و دنيا از آن محروم خواهد شد . اگر صادقانه و شفاف بنويسيد مخاطبين به سوي شما خواهند آمد .

كاترين پاترسون / عروسك سخنگو 216

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390    

 

پس كجاست آن نجات دهنده كه سال هاست وعده مي دهند آمدنش را ؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390